تبليغاتX
دلم ببین چی می گه

هر چی از دلم بگذره
برف میاد

+ تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 11:37 نويسنده رویا |
رمز داستانم سال تولدمه 1370

نظرم بذارید واسمممممممممممممم

+ تاريخ جمعه 25 آذر1390ساعت 22:52 نويسنده رویا |


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 9 آبان1390ساعت 23:13 نويسنده رویا |

دستهایم را تا مچ فرو میکنم توی جیب هایم

یخ زده اند نمیدانم از سرما است یا نبود دستی برای همراهی.....

 

روزهای تنهایی ...ملال آور

کمی مرا دریاب ای همه رویاهایم

تنهایم بیشتر  شده...لبخندهای مصنوعی من بیشتر سکوت میخواهم..........

سیاوشم کمتر خبرمو میگیره ....بغض میکنم واین روزها هوایم بارانی ایست.......

تو نیستی

ومن

 ارام ارام

خط های دلتنگیم را

روزی صدبار مرور میکنم.....

+ تاريخ جمعه 22 مهر1390ساعت 22:25 نويسنده رویا |

  کنار دیوار روی مبل دراز شده بودم وبا دستهایم سایه می ساختم ،بی حوصلگی در من جریان داشت وهر لحظه عمیق تر میشد، حوصله چیزی را نداشتم  حتی ترانه های عهد دقیانوس توی کامپیوترم ویا ورق زدن دفتر خاطراتم ...موبایلم را برداشتم توی لیست بلند نامهایش دنبال آشنایی با معرفت گشتم که سریع جوابم را بدهد..... ...... به تناسخ فکر میکنم ،حالا من در زندگی بعدی خود شاید یک پروانه ام،توی آن پیله که فکر نکنم هم بوی مطبوعی به مشامم بخورد، اصلا می توانم بو کنم؟باید بعد از یک دگردیسی سخت ،وبه مزه پیله فکر میکنم زیر دندانهایم ،اصلا مزه متوجه میشوم چیست؟ حتما وقتی پروانه باشم دلم تنگ میشود برای شکلات تلخ یا برای ادم بودن آن هم فقط به اسم. شاید اصلا هم یادم نیاید وروزهایم پر شود از گلها وآن گردهایی  که به پاهایم میچسبد ،وفکر میکنم ،اگر پروانه گوگردی باشم می توانم طولانی تر عمر کنم آن هم فقط نه تا ده ماه !ونمیدانم جزء آن پروانه های خوش آب ورنگ میشوم یا آن پروانه هایی که دلمان بخاطر زشتیشان میسوزد. واینکه اصلا دوست ندارم دانشجویی مثل خودم ،بدود دنبالم با تور وصحنه آخر زندگیم  این باشد که سوزنی ته گرد توی جسم خشک شده ام با بخار فرو رود. وبعد نمیدانم چرا توی دلم ارام دعا میکنم گربه نباشم . فکر میکنم اگر گاوی باشم توی دهکده های زیبایی مثلا کانادا باز هم میتوانم فارسی بفهمم ؟ به اینکه سنگ باشم هم فکر میکنم ،به سختی وبه زبان نداشتن برای فریاد.... مغزم میهمان جانوران واشیاه مختلفی ایست که توی صف داوطلب زندگی بعدی من هستند...مثلا یک بوته گل توی باغچه،یک حیوان خانگی که صاحبم پسرکی شرور باشد! به درخت از نوع بید مجنون یا سروهای تنک روی کوه ،یا مثلا بشوم قفل ،یکی از آن قفل های رنگی  که عشاق برای ابدی کردن عشقشان میزنن روی پل   " ایزنر اشتیگ" همان پلی که در فرانکفورت روی رودخانه ماین است. آخرین باری که به او پیشنهاد کردم بریم آنجا ،او گفت ما توی ایران بهترش را داریم .علامت سئوال شدم گفتم کجا ؟ عمیق نفس کشید وگفت همین امام رضای خودمان . من اما فکر میکنم هر جایی حال خودش را دارد. دلم  میکشد سمت همین کبوترها ...سفید ودوست داشتنی ،همان هایی که میشود توی حرم دید ....راستی اگر در زندگی بعدی ام کبوترحرم باشم باز هم دلم هوس مشهد توی زمستان  می کند ؟دلم سیر میشد از دیدن پنجره فولاد با آن دخیل های سبزی که اعتقاداتم را گوشزد میکنند وصدای نقاره و همه زائرانی که شوق ته مزه چهره شان است؟
+ تاريخ چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 0:58 نويسنده رویا |
سلاااااااااااااااااام

اتفاقای خوب زندگی یهو می افته .....اینکه بعد سه سال واندی مشاوری رو ببینی که تو سخت ترین دوران زندگیت کنارت بوده وهمیشه حسرت دیدارشو داشتی .......................

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

واقعا واقعا وواقعا حالم خوبه !!!!!!!!!!!!!!!

+ تاريخ دوشنبه 18 مهر1390ساعت 22:20 نويسنده رویا |

دوس داشتم تو این پست براتون از شاملو شعر بذارم بعد پشیمون شدم

 

حرفای دلم این روزها تنها شده بستن لبهایم ومردمک چشمانم که میچسبد به مانیتور وگوش دلم دست ترانه های قدیمی .....

رمق نوشتن ندارم ...اما احوال خوبی نیست .........بعدا میگم زندگیم کلا رو هواست.....

+ تاريخ دوشنبه 4 مهر1390ساعت 23:1 نويسنده رویا |

کافی ایست نگاهت را بدوزی توی چشمم تا بی فروغی را حس کنی ..............

چند مدت نت نداشتم آپ نکردم دیگه دیر به دیر اپ میکنم اما پر محتوا ......

عشق ونفرت

زنی به مردی گفت: من عاشق توام .ومرد گفت: "آرزوی قلبی منه که در خور عشق تو باشم ."

زن گفت:تو دوستم نداری؟

مرد فقط به او خیره شد وچیزی نگفت.

آنگاه زن بلند فریاد زد:"از تو متنفرم ."

ومرد گفت:" باز هم آرزوی قلبی من است که در خور نفرت تو باشم."

""جبران خلیل جبران"""

دانشگاها هم شروع میشه منم دوباره درگیر درس ومشق....

+ تاريخ چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 23:40 نويسنده رویا |

نور وسکوت:

      اگر دیده نبود

                       نور

                              تاریک

                                      می شد

اگر گوش نبود

                 صدا  

                     خاموش

                               می گشت

 

 

مرا گور کن نامیده اند

زیرا

             آرامش مردگان را تنها در تاریکی قبر می دانم

آن کس که گور کنی را آیین خود ساخت

                    مو میایی را کفر پندارد..........

 

 

جبران خلیلی جبران رو خیلی دوست دارم ،نوشته هاش بهم حس میده وانگیزه وایده...... مثل صادق هدایت که داستانهاش بهم شهامت نوشتن میده .......

+ تاريخ جمعه 28 مرداد1390ساعت 2:32 نويسنده رویا |
این پست غمگین ترین پست منه!توش غم مرگه طعم گس از دست دادن شاید یه عزیز ........

از دکترهایی که خبر ناراحت کننده میدن بدم میاد ........

من به معجزه معتقدم ..................

فقط دعا کنید ............................

+ تاريخ جمعه 28 مرداد1390ساعت 2:3 نويسنده رویا |